به یاد کودکم

خرید بک لینک

امروز بعد از چندین سال دوبار کودکی اوردم

همانطور ظریف همانطورکوچک همانطورمعصوم

هنوز یک سال بیشتر نداشت که از دستش دادم

هیچ چیز برای یک مادر بدتر از این نمیشود که یک روز برگردی خسته از سرکارت و ببینی پاره ی تنت نیست و بعد بفهمی رفت است پیش خدا... خاکش هم کرده اند و به تو نگفته اند.

بعد از او چندبار دیگر بچه اوردم اما انها دوام نمی اوردند به هفته نمیکشید میمردند اماهیچکدامشان او نمیشد هربار بعد ازمرگ تک تکشان گریه میکردم اما بعد فراموش میشدند اما او نه .هنوز هم که هنوز است هر بار نامش را میاورند گریه ام میگیرد.

مامان میگفت :دیگه نمیزارم بچه بیاری میمیرن و خودت و داغون میکنی.

اما من این حرفها حالیم نمیشد

این یکی را صبح وقتی داشتم میرفتم دست وصورتم را بشورم توی حیاط پیدا کردم .بغلش کردم بردمش بالای سر مامان خواب بود:مامان مامان میزاری بزرگش کنم ؟

مامان نگاهی به دستهام کرد:نه میمیره دیروز هم که تو نبودی جنازه ی یکیشون افتاده بود تو حیاط اینا دووم نمیارن برو بزارش تو باغچه.

گوش نکردم اوردمش تو ابش دادم بوسیدمش ورفتم سرکار.

دیگران به حرفهای من میخندند اما من واقعا وابسته ی او بودم .نمیدانم این یکی چقدردوام می اورد خوب برایشان سخت است هرچه باشد ما ادمیم و انها گنجشک .امروزهم سرکارم مدام میترسم بروم خانه بگویند مرد و قبرش را هم نشانم ندهند و بعد بگردم وبگردم و جنازه اش را پیدا کنم ان هم کرم خورده دیدن این صحنه برایم دردناک بود و کسی این را نفهمید هیچکس

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

ناردانه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:47 توسط به نام زن |
سوگواری...

ما را در سایت سوگواری دنبال می‌کنید

برچسب: کودکم, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 13:16

صفحه بندی