هراس...

خرید بک لینک
گرم اغوش منی سر گرم یاددیگران من کجا از وصل خشنودم جدایی بیش از این...

شبيه هيچ شده اي !
چهره ات را به سردي خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام.
مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد.
برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا!
بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان مي كند.
از پنجره
غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم.
بيهوده بود ، بيهوده بود.
اين ديوار ، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت.
زنجير طلايي بازي ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت.

آن طرف ، سياهي من پيداست:
روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي ...

#سهراب سپهری

مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:15 توسط به نام زن |
سوگواری...

ما را در سایت سوگواری دنبال می‌کنید

برچسب: هراس, نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 13:16

صفحه بندی