چه تنهایی عظیمی داشته است این مرد
چه تنهایی غم انگیز و پر شوری چه شبها را روز چه روزها را شب کرده تا بیاید ان یار شیرینش
چه عاشقانه ها یی را در سر نپرورانده و تن نداده به زمینی شدن
این مرد کیست چرا به هیچ کس شبیه نیست
از کدام زمان از کدام جهان امده ای که ایچنین مهرت به دل نشسته است که نقشت نقش جان است و روی ات روی ماه که مرا از تو گریزی نیست
برایم تمام یپیامبران را مانندست
دستهایش عیسی
صدایش داوود
تنش یونس
دلش ابراهیم
تو را به چه نام بخوانم ایوب من صبور من
تورا در دل چه میگذرد که سخت ازرده
زخمهابرای دلت کوچک تو بزرگ است
زخمهایی که برای مردم این کره ی خاکی هیچ نیست
در تو هر چه غرق میشوم گم میکنم خودم را
مگر همان یوسف سالهای تنهایی ام نیستی زیبای مقدس
دیر امدی دیگر از ان اوازها و حرفای عاشقانه جز سکوت و زخمهای نگفته
چیزی برایم نمانده
تنها در اغوشم بکش و برای من پیامبری کن
تنها در اغوشم بکش و از عشق که رسالت توست حرف بزن
تنها همین میدانم رسالت تو عشق است و عشق تنها پیراهنی است که به تو می اید مهربان
بگذار این دم زندگی را در کنار تو اسوده بگذرانم
من نیز زخم خورده ام معجزه کن و التیامم بده
میدانم بسیار ها تورا ارزو کرده اند بسیار ها خواب تورا میبینند و بسیارها چون تویی را به انتظار نشسته اند
بسیار نیک رویان و شیرین سخنان
اما تو نیز مرا میان سکوتها خنده ها و اشکها و ندانم کاری هایم باور کن
و بمان تنها برای من
تنها برای من
خدایا حفظ کن او را برای من ...
ما را در سایت سوگواری دنبال میکنید
برچسب: داریم, نویسنده: بازدید: 53