
تو خوبيو من بدي نبودم.تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همهي ِ حرفهايام شعر شدسبک شد.همهي ِ سنگينيها شعر شدبدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شدهمه شعرها خوبي شدآسمان نغمهاش را خواند مرغ نغمهاش را خواند آب نغمهاش راخواندبه تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باشتا در بهار ِ تو من درختي پُرشکوفه شوم.»و برف آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد.من به خوبيها نگاه کردم و عوض شدممن به خوبيها نگاه کردمچرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگترين ِ اقرارهاست. ــمن به اقرارهايام نگاه کردمسال ِ بد رفت و ...
ادامه مطلب